خطبه 114 نهج البلاغه

از بد، بدترى نيست، مگر كيفر بد آن و از خوب، خوب ترى نيست، مگر پاداش نيك آن. هر چه دنيايى است، شنيدنش بزرگتر از ديدن اوست و هر چه آخرتى است، ديدنش بزرگتر از شنيدن آن. شما را شنيدن از ديدن بسنده است و خبر دادن از آنچه در نهان است، شما را بس. بدانيد، كه كاستن از دنيا و افزودن به آخرت بهتر است از كاستن از آخرت و افزودن به دنيا. چه بسا آنچه كاسته شده سودمند افتد و آنچه افزون شده زيان آور.
آنچه شما را بدان امر كرده اند، وسيعتر و آسانتر از چيزهايى است كه شما را از آن نهى كرده اند و آنچه بر شما حلال شده، بيشتر از چيزهايى است كه بر شما حرام گرديده. پس اندك را به خاطر بسيار فرو گذاريد و تنگ و دشوار را به خاطر وسيع و آسان رها كنيد.

باران آذر

توی اینستاگرام به دکلمه حمیدرضا برقعی خوردم که این شعر را به چه زیبایی می خواند و با حال و هوای امروزم شبیه بود و باران آذری که اکنون میبارد...

امشب ابری تر از آسمانم

حرف ها دارم اما زبانم

چوب خشکی شده در دهانم

گوش کن تا ببارم بخوانم

با تو هستم میا پا به پایم

بی خودی دل مسوزان برایم

من زمین خوردهء انزوایم

شانه ام را خودم می تکانم

می روم تا رها از تو باشم

تا رها از خدا از توباشم

می توانم جدا از تو باشم

امتحانم مکن می توانم

بس کن این قصهء ما و من را

آسمان ریسمان بافتن را

مثنوی های هفتاد من را

من گره های این داستانم

می روم زیر باران آذر

تا بیفتد خیال تو از سر

حرف دیگر نماندست دیگر

بعد از این با تو من دیگرانم

می روی می رود جان به من چه

التماس خیابان به من چه

گریه ای نیست ، باران به من چه

دوست دارم همین جا بمانم

تو چه کردی که در من صدا سوخت

دفترم شعله شد واژه ها سوخت

می چکد از لبم سبک واسوخت

واژه در واژه آتش فشانم

مستی چشم هایت مدام است

مثل موسیقی بی کلام است

ناگهان نگاهت حرام است

من دچار همین ناگهانم...

"حمیدرضا برقعی"

روزتان مبارک

به نام حضرت دوست، آفریدگار مادر و به نام حضرت مادر...

خداوند چه زیبا، زیباترین صفت و موهبت خویش را در مادر قرار داد، عشقی بی منت، بی انتها و قطعا الهی.

و بر مادران سرزمینم اسوه قرار داد فاطمه را... "حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود... خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود..."

و چه زیباست روز میلاد حضرت مادر که مادرترین مادر برماست و نامیده شد روز مادر، بهانه ای برای بزرگداشت مقام والای زنان بزرگوار سرزمینم ایران. مادرانی فاطمی که بزرگ بودند و هستند و تا ابد خواهند ماند. مادرانی که هستند سایه شان مستدام، مادرانی که رفتند، جنت جایگاهشان و روحشان شاد.

روزتان بی منت مبارک.

چه بر آنان که رفته اند، چه آنانی که هستند و چه آنانی که می شوند.

نمیدونم...

هی میام خوش بین باشم، هی میام به خودم امید بدم، هی با خودم میگم درست میشه، هی میگم و هی میگم ولی نمیشه... عاقبت از این همه نشدن ها دلگیر میشم و میگم دیگه نمیشه. چه میشه کرد؟ تا بحال مگر چه کاری میشد کرد؟ تا بحال هم هر چیزی شده ، خودش شده ، فارغ از توانایی و جنمی که نیست. چطور درست میشه نمیدونم. ولی میشه. این وسط تا درست بشه جون آدم در میاد...

خدایا ! تو که آخرش بالاخره به خیر میکنی، دیگه چرا اینقدر سخت میگیری؟

خاطره بازی

سلام. اومدم تلگرافی یه خاطره بنویسم صرفها جهت اینکه بگم هنوز هستم نفسی میاد و میره هر چند به سختی. چند روزه که هوای اینجا هم خیلی آلوده شده و به نحوی که تاثیرش را کاملا روی بدنم حس می کنم. خدا به خیر کنه...

1- برای آموزش نظامی رفته بودیم یه یک پادگان سپاه. مسئول آموزشمان یه پاسدار جا افتاده ای بود که فکر کنم نزدیک بازنشتگی اش هم بود. خیلی شوخ و خوش اخلاق بود. البته عصبانیت بی موردش را هم دیدم ولی کلا آدم خوش گوشتی بود.

یه بار وسط آموزش داشت حرف میزد یکهو میگه "اونو می بینید؟ همه برگشتند پشت سر را نگاه کردند. دورترها یه پیرمردی داشت تو محوطه پادگان قدم میزد. آفتاب میخورد توی سرش و از آنجاییکه کچل بود نور آفتاب بازتابش داشت. با لهچه گیلکی ای که داشت گفت : "اونو می بینید؟ اون کومونیسته." بچه ها همه هاج و واج نگاهش میکردن. مگه میشه؟ توی سپاه و کمونیست؟ دوباره گفت: "به خدا کومونیسته... خوب نگاش کنید... معلومه که کومونیسته" بعد بچه ها همچنان متعجب نگاهش که می کردند گفت :" منم هستم..." بعد کلاهش را برداشت و دست به سر کچلش کشید و گفت: کو؟ مو نیست! تازه دوزاریمون افتاده چی داره میگه.

2- شبها تو خوابگاه من طبقه سوم می خوابیدم. از ترس خشم شب هوشیار می خوابیدم. یه پسره اهل هشتپر بغل دستم بود. خواب سنگین و خروپف به راهی داشت. نصف شب یه غلط زد از بالا تخت افتاد پایین با یه کمی تاخیر گفت: "آخ" دوباره اومد خوابید. صبح ازش پرسیدم حالت خوبه؟ یادش نبود از طبقه افتاده پایین.

3- یه مسئول آموزشی داشتیم که وظیفه بود. بچه ها هر شب شیفتی باید نگهبانی میدادند. از اونجایی که آموزشی بودیم اسلحه نمیدادند. یه چوب میدادن دست بچه ها. این مسئول آموزش اومد چک کنه که بچه ها یه وقت خواب نباشند یواشکی اومد سراغشون. بچه ها فهمیدند. با سنگ و چماق دنبالش کردند. نصف شبی یه تعقیب و گریز اساسی راه انداختند. حالا هی به هم آدرس هم میدادند و فریاد میزدند که مثلا اونجاست بگیرش و از این حرفا. بعد رفته بود توی دستشویی قایم شده بود و بچه ها همینطور که سنگ پرت میکردند میگفتند فلانی دیدیمت بیا بیرون. صبح فرداش سر صبحگاه مسئول آموزش میگفت اینا چه دیوانه هایی هستند. به قصد کشت سنگ پرت می کردند. چقدر هم دژبان ها میخندیدند و برای هم تعریف میکردند.

یادش به خیر...


پ.ن: یه مدتی شاید اینجا کمتر بنویسم. میخوام دوباره روی رمانی که داشتم مینوشتم کار کنم. یه سالی هست که بهش دست نزدم. ولی میام و سر میزنم.

از خود نوشت

سلام. میخوام خاطره ای بنویسم که سالها پیش اینجا نوشته بودم و میخوام دوباره تکرارش کنم. لازمه اش اینه که یک مقدار از سرگذشتم را بنویسم. کل دوره دبیرستانم را از رشت به شهری نقل مکان کردیم که حتی از آن گذری هم رد نشده بودم. شهری به نام شفت . شهری که همه چیز و همه کس و فرهنگش برام نا آشنا و غریب بود. و این نقل مکان باعث نشیب و فرازهایی در زندگی ام شد که بر آینده ام هم تاثیرگذار بود. اینکه نشیب را اول آوردم چون واقعا اول نشیب بود شدید. در این مدت خیانتهایی از دوستان صمیمی دیدم که من را نسبت به ارتباطاتم بسیار محتاط کرد و هنوزهم این حس را دارم که بماند. اما فرازهایی هم داشت که بسیار مفید و خاطره انگیز شده و هنوز هم که هنوزه از یادآوردنش لذت میبرم. یک مقدار در مورد شهر شفت بخوام توضیح بدم اینکه در مجاورت شهر رشت و فومن قرار داره. از لحاظ محیط شهری شهر کوچکی هست ولی از لحاظ توابع نسبتا بزرگ. هر چقدر شهر کمبود امکانات داشته باشه ولی طبیعت و اقلیم مسحور کننده و زیبایی در توابع داره. پایه و اساس درآمد این منطقه کشاورزی هست. و اما خاطره.

دوستی داشتم که دوچرخه کورسی داشت. من اون زمان دوچرخه 28 چینی داشتم. برای اونهایی که نمیدونن دوچرخه 28 چیه بگم که همان دوچرخه ای هست که در قصه های مجید ، مجید سوارش میشد. مثال ملموس بخوام بزنم اگر دوچرخه ها را ماشین فرض کنیم ، این دوچرخه در مقابل پژو و پراید حکم نیسان آبی را داشت. دوچرخه ای با چرخ بزرگ و ارتفاغ بلند. بیشتر مدل بابابزرگی. اون زمانها خیلی ها از همین مدل داشتند و هنوز مدل کوهستان جا نیافتاده بود. و البته این مدل برای خودش وسیله نقلیه کاربردی ای بود و نسبت به دچرخه های الان که بیشتر حکم ورزش و تفریح را دارند ، اینطور نبوده و اصلا باهاش نمیشد کار نمایشی مثل تک چرخ زدن انجام داد. اساس دوستی من و این رفیقمان همین دوچرخه بود. قرار دوچرخه سواری صبح زود را میگذاشتیم. خیلی کیف داشت وقتی صبح طلوع آفتاب را توی جاده میدیدی. یکی از خاطراتم بر میگرده به یک روز صبح زود که مسیر حرکتیمان از شفت به سمت بخش نصیرمحله بود. حدود 34 کیلومتر. به نصیرمحله که رسیدیم گفتیم یه مقدار بیشتر بریم و رفتیم به سمت روستای شالماء. در بین مسیر پاسگاه شالماء بود که ماشینهای باری را بازرسی می کردند. از جلوی پاسگاه که رد میشدیم یکهو یک سگ بزرگ سفید از داخل پاسگاه به طرف ما حمله کرد. از ترس جان چنان رکابی زدیم که فکر کنم توی هر مسابقه ای اگر بودیم ، می بردیم. یه خورده که جلوتر رفتیم تصمیم به برگشت گرفتیم. حالا ترس اون سگ هنوز توی دلمون هست چاره ای جز برگشت از همین مسیر را هم نداشتیم. نزدیکهای پاسگاه که رسیدیم دوستم که دوچرخه اش کورسی بود طبعا سریعتر از من بود و سبقت گرفت و با سرعت رفت. این سگه اونو دید دنبالش دوید و من را ندید. دوستم الفرار، سگ دنبال دوستم ، من هم دنبال سگ. اصلا یک وضعیتی بود دیدنی. نزدیک بود زمین بخورم و اگر با آن سرعت زمین میخوردم همانا و طعمه سگ میشدم همانا. توی سرعت چرخ جلوی دوچرخه را بلند کردم روی کمر سگ پایین اومدم. دوباره بلند کردم به راهم ادامه دادم. حالا چه جوری خودم هم نمی دانم. عمرا اگه بتونم دوباره انجامش بدم. میگن توی ترس یک نیروهای خارقالعاده از آدم بروز میده. فکر کنم اینجا هم همین اتفاق افتاد. ملتی که اونجا بودند می خندیدند. بیچاره سگه بلند بلند گریه میکرد. البته چیزیش نشده بود و بلند شد و دوید داخل پاسگاه. وقتی بهش زدم انگار به صخره زدم. ولی صدای گریه و زوزه اش هنوز توی گوشمه و خیلی دلم براش سوخت. سگ خوشگلی بود. یادش به خیر. خلاصه به خیر گذشت و تا مدتها دیگه اون مسیر را نرفتیم.

نمک کور

حاتمی کیا به قول خیلی ها مشهور به فیلمساز رژیم یا نظامه، البته که خودش هم در جشنواره فجر به این مسئله اذعان و مباهات داشت، بماند که بعضی این عنوان و واژه را با طعنه و ایراد و کوچک شمردن و گهگاه مسخره کردن به کار برده اند. اما همیشه ساخته های ایشان مورد توجه مفسران و منتقدان و سینماگران بوده و هست. نگاه نویی به ژانری که میساخت داشت. شاید بشه گفت که برای اولین بار ایشان بود که فیلم دفاع مقدس را به فضایی غیر از جنگ وارد کرد. ایشان سریالی ساخته بود به اسم "حلقه سبز" کلا در یک فاز دیگه بود و با ساخته های دیگرشان متفاوت بود و به نظرم خدائیش سریال خوبی بود. در آن فیلم من هم مثل خیلی های دیگه برای اولین بار با "حمید فرخنژاد" آشنا شدیم. فیلم بعدی ای که فرخنژاد در آن درخشید و الحق خوب هم بازی کرد فیلم "ارتفاع پست" بود. باز هم ساخته ابراهیم حاتمی کیا. میشه گفت سکوی پرتاب فرخنژاد در واقع ابراهیم حاتمی کیا بود که شد حمیدخان فرخنژاد. بعدها در برنامه صندلی داغ، افاضاتی کرد و گفت اصلا برام مهم نیست که چه بلایی سر 80 میلیون ایرانی بیاد ولی خم به ابروی پسرم نیاد. و یا در دوران انتخابات طوری صحبت میکرد که هیچکس هیچی حالیش نیست و فقط خودش حالیشه. همینقدر حالیش نبود که پویایی و فرهیختگی یک جامعه در احترام به انتخاب و عقاید همدیگر هست. جریانی که شاید بشه گفته در همه جوامع پیشرفته جاری هست و این زندگی در کنار هم با تمام تفاوتهاست که اگر به مسالمت و احترام باشه قطعا پیشرفت و ترقی هم در پی خواهد داشت. همین ایشان که مرهون و مدیون فیلمساز رژیم و نظام در فیلمهای این رژیم و نظامه و اون موقع انتخابش حتما از نظرش عالی بود و براش اومد داشته ولی الانه و اینروزها اینطور افاضات میکنه و از هیچ بی احترامی ای به هیچکسی چه هم صنف ، چه هم مسلک و چه دیگرانی ، هیچ مضایقه ای نمیکنه.

و خداوند چه زیبا در سوره لقمان می فرماید (بسم الله الرحمن الرحیم)

وَلَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَلَا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحًا إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ ﴿۱۸﴾ وَاقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَاغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ ﴿۱۹﴾

متکبرانه روی از مردم برمگردان، و در زمین با ناز و غرور راه مرو، همانا خدا هیچ خودپسند فخرفروش را دوست ندارد. و در راه رفتنت میانه رو باش، و از صدایت بکاه که بی تردید ناپسندترین صداها صدای خران است.

تمرین نوشتن

پشت فرمون نشسته بودم و می راندم. اما خیابان به چشمم نمی آمد. از روی شانس و عادت بود که تصادف نمی کردم. دلم غصه ای کوچک داشت که به بغض نمی رسید، اما بادی شده بود در زیر گلویم. خسته بودم. از زندگی و از داشته ها و نداشته ها. از نعمتهایی که دیگران به راحتی داشتند و من آرزویش را. خسته بودم از جفت انداختن ها تک آوردنها.

جای پارک خالی ای دیدم و کنار زدم ، خواستم سرم را روی فرمان بگذارم شاید کمی از غصه ام کم شود. اما بزرگی شکمم نمی گذاشت سرم به فرمان برسد. این ایربگ همیشه همراهم هم دردسریست برای خودش.

در احوال خودم بودم که متوجه بوق ماشین بغلی شدم... "آقا تشریف می برید؟" با سر گفتم نه و دوباره سعی کردم سرم را روی فرمان بگذارم. دوباره صدای بوق آمد. اینبار ماشین دیگری بود. "آقا اگر تشریف می برید من جای شما پارک کنم..." دوباره با سر گفتم نه. هنوز سر به فرمان نرسیده بود که دوباره صدای بوق آمد، ناگهان از کوره در رفتم و بلند گفتم "ای درد..." هنوز جمله ام منعقد نشده بود که دیدم پلیسه ، جمله ام را ادامه دادم "... ای دردت به جونم، خسته نباشید؟ چیزی شده؟. پلیس هم فهمید که چه سوتی ای دادم ، خنده اش گرفت و گفت: شما انگار خسته تری، اینجا توقف ممنوعه. برو جلو تر فضای کافی و بهتری هست و میتونی خستگی در کنی. سریع تر برو. اینجارو با دوربین جریمه می کنند. تو دلم گفتم حالا خوبه اینجا توقف ممنوعه که اینقدر خاطرخواه داره. اینم از شانس ما. یک بار شانس آوردیم یه جای پارک به تورم خورد اون هم اینطوری. ای برینی به این شانس. گازش را گرفتم و حرکت کردم. خیلی نرفته بودم که دیدم یک جای با صفا و یک پارک زیبا و کلی جای پارک. پلیسه درست می گفت. زدم کنار. از ماشین پیاده شدم. جوی آب با آبی زلال. فضای سبز. دورترها بچه ها بازی می کردند. فکری به سرم زد. سریع کفشهایم را در آوردم و پاچه شلوارم را تا زانو دادم بالا و لب جوب نشستم و پایم را در آب فرو بردم. چه خنکای گوارایی . تا مغز استخوانم خنک شد و چسبید. دخترکی گل بدست از کنارم رد شد و به من می خندید. من هم با خنده اش خندیدم و دلم همصحبتی اش می خواست. بلند گفتم میشه یک شاخه گل هم به من بدی. خنده کنان رفت. صدایی در گوشم پیچید. تق تق تق. تق تق تق. چشمانم را باز کردم. همان پلیس کنار ماشین ایستاده بود، خوشحال شدم و خواستم تشکر کنم که گفت: دیگه زیادی داره بهت خوش میگذره. یک ساعته اینجا خوابیدی. اگر مشکلی ندارید حرکت کنید. جای خوبی برای پارک کردن نیست. قدری به اطراف نگاه کردم. خبری از پارک نبود. سرم گنگ بود. حرکت کردم. عطری داخل ماشینم می آمد. روی صندلی بغلم شاخه گلی دیدم. تعجب کردم. کمی جلوتر در پشت ترافیک چهارراهی بودم. همان دخترک خندان را دیدم. ولی اینبار غمگین. مشغول گل فروشی بود. نزدیکش که رسیدم صدایش کردم. ازش پرسیدم این گل برای شماست. نگاهی به گل کرد و نگاهی به من و گفت:"خواب بودید و توی خواب گفتی میشه یه شاخه گل به من بدی. من هم دادم". چه مهربان بود. دلم مهربانی اینطوری خواست. همه ی گلهایش را خریدم. دخترک دیگر غمگین نبود. می خندید. من هم می خندیدم. خوشحال بودم. مهربانی کردن حالم را بهتر کرده بود. رفتم جلوتر پارکی دیدم. فکری به ذهنم رسید. گلها را برداشتم و رفتم داخل پارک. به هر کسی که رسیدم شاخه ای گل دادم. چهره های خسته همه شان چون گل شکفتند. حالم خیلی خیلی بهتر بود. دیگر ناراحت نبودم. استرس هم نداشتم. قرار مصاحبه ی کاری ای داشتم که امیدی به قبولی اش نداشتم و نمی خواستم بروم. تصمیم گرفتم که بروم. هنوز نیم ساعتی وقت داشتم. کمی چرخیدم و رفتم. به در شرکت که رسیدم از نگهبانی پرسیدم: "سلام، خسته نباشید... برای مصاحبه کاری آمدم" پیرمرد نگاهی کرد و گفت، زیاد خوشبین نباش، کاندید زیاد هست. طبقه سوم اتاق خانم غفاری. دیگه برام مهم نبود. توی راهرو پر آدم بود. من نفر آخر بودم. زیاد طول نکشید. وارد که شدم همان عطر آشنا آمد. روی میز خانم غفاری شاخه گلی بود اما کمی پلاسیده. مات به شاخه گل خیره بودم، شبیه همان گلهایی بود که در پارک پخش کرده بودم. صدایی در گوشم پیچید: لطفا بنشینید. روبروی خانم غفاری نشستم، اما نگاهم به گل بود. همان صدا پرسید: آشناست؟ بی اختیار گفتم : آره. دستپاچه پرسیدم چی؟ گفت : گل؟ نگاهم برگشت به سمت خانم غفاری. خانم جا افتاده ای بود و چهره مصمم و مهربانی داشت. گفتم:" راستش عطرش بیشتر آشناست. " با مهربانی به گل نگاه کرد و گفت: این گلها را دخترکی سر چهارراه پایینی میفروشه. هر روز ازش میخرم. امروز نداشت. خیلی خوشحال بود و گفت یه آقای مهربانی همه را خرید. این گل هم مال دیروزه. لبخندی زدم و راضی بودم از کارم. خانم غفاری گفت رزومه دارید؟ گفتم : آه بله بله... درب کیفم را باز کردم. بوی عطر بیشتر شد. شاخه گلی که دخترک داده بود را به یادگار درکیفم گذاشتم بودم. همراه روزمه از کیفم افتاد بیرون. خانم غفاری نگاهی به گل کرد و چیزی نگفت. رزومه را دادم. شاخه گل را هم کنار شاخه گل دیروزی گذاشتم و گفتم من آب همراهم نیست. اینجا باشه بهتره. پیش من زودتر پلاسیده میشه. خانم غفاری بی آنکه عکس العملی نشان بده روی برگه ای امضا کرد و گفت: بفرمائید. از نظر من رزومه خوبیه. من تایید کردم. فردا تشریف بیارید برای مصاحبه تکمیلی. آه ببخشید، فردا جمعه هست. شنبه تشریف بیارید.

الان یکسالی از آن روز میگذره. من استخدام شدم و در کارم پیشرفت هم کردم. هر پنجشنبه هم همه ی گلهای دخترک را یکجا میخرم و به پارک میبرم. دیگر همه اهالی پارک مرا می شناسند. یک شاخه هم همیشه سهم خانم غفاری هست.

و دخترک... برنامه های خوبی برایش دارم. تا ببینیم چه می شود...

اندر احوالات

این چند وقته چند پروژه در دست داشتم که عجیب درگیرم کرده بود. خواهرم قصد مهاجرت به دیار مادری داشت و دنبال خانه برایش بودیم. دندان مادرم افتاد و درگیر دندانپزشکی بودیم. محل کار همسرم عوض میشد. شروع مدارس و و و ...

همه اینها دست به دست هم داده بودند که اوضاع گل و بلبلی داشتم و بلبلها قارقار می کردند و گنجشکها ما ما و کلاغها جیر جیر. این وسط ما نباید صدایی از مان در می آمد که مباد به چهره و جمال کسی بر بخورد. هر چند با افتخار قصد، خدمت بود و به انجام رسید فقط این وسط اندک پارگی ای بود که آنهم با رفو حل می شود (انشاالله) خدا را شکر همه چیز به خیری گذشته و امروز آخرین جلسه دندانپزشکی مادر هم انجام شد. ماموریتهایی که بر گردنم بود ، هر چند گاهی باعث دلخوری ام می شد اما انجام شد و صد در صد به لطف خدا که نگذاشت شرمنده کسی باشم. (الحمدالله)


بعد نوشت: (کمی تامل) فیلم آخرین سامورایی یک دیالوگ در آخر داره که به نظرم شاید بشه گفت اوج فیلم هست...

_ به من بگو چگونه مرد؟

_ به شما می گویم چگونه زندگی کرد...

حال اینروزها

این نوشته را با پیش زمینه آهنگ "شکلات" مد نظر داشته باشید.

همه چیز با محمد (پسرم) شروع شد.

اون گفت بخوریم، من گفتم بخوریم...

اون گفت تا...

من گفتم: سرماخوردگی که تا نداره

اون خورد، منم خوردم، مادرش خورد، ماهورم خورد.

میدونستم دوست داره که سرما خوردگی تا داشته باشه.

ولی من میدونستم که سرما خوردگی تا نداره.

الان خوب شده. یادش رفته که یه روزی سرماخورده بود.

اما ما هنوز با سرما خوردگیمون زندگی می کنیم.


چند روز پیش اتفاقی توی خبرها بیوگرافی بانو سویای سریال جومونگ را دیدم. الان 44 سالشه. بعد برام جای سوال شد من چند سالمه؟ یه حساب سر انگشتی حوصله نداشتم، ماشین حساب زدم. اوه اوه! واقعا 46 سالمه؟؟؟؟؟ هعی دل غافل. چه زود گذشت. میدونستم توی دهه 40 سالگی هستم ولی فکر می کردم اوایلشم.

واقعا 46 سالمه؟ چرا خودم همچین حسی ندارم؟ ولی واقعا انگار همینطوره. دیگه فکر کنم باید از سنم خجالت بکشم که هنوز بلاگری می کنم. ولی به اینجا دل بستم و کلی خاطره دارم. نمیدونم. احساس می کنم که دیگه نوشته ها و صحبتهام اون جذبه و علاقه به خوانشی که قبلا داشت را نداره. فکر کنم باید دور یک چیزایی خط بکشم:/

حالا تا ببینیم چی میشه.