تمرین نوشتن
پشت فرمون نشسته بودم و می راندم. اما خیابان به چشمم نمی آمد. از روی شانس و عادت بود که تصادف نمی کردم. دلم غصه ای کوچک داشت که به بغض نمی رسید، اما بادی شده بود در زیر گلویم. خسته بودم. از زندگی و از داشته ها و نداشته ها. از نعمتهایی که دیگران به راحتی داشتند و من آرزویش را. خسته بودم از جفت انداختن ها تک آوردنها.
جای پارک خالی ای دیدم و کنار زدم ، خواستم سرم را روی فرمان بگذارم شاید کمی از غصه ام کم شود. اما بزرگی شکمم نمی گذاشت سرم به فرمان برسد. این ایربگ همیشه همراهم هم دردسریست برای خودش.
در احوال خودم بودم که متوجه بوق ماشین بغلی شدم... "آقا تشریف می برید؟" با سر گفتم نه و دوباره سعی کردم سرم را روی فرمان بگذارم. دوباره صدای بوق آمد. اینبار ماشین دیگری بود. "آقا اگر تشریف می برید من جای شما پارک کنم..." دوباره با سر گفتم نه. هنوز سر به فرمان نرسیده بود که دوباره صدای بوق آمد، ناگهان از کوره در رفتم و بلند گفتم "ای درد..." هنوز جمله ام منعقد نشده بود که دیدم پلیسه ، جمله ام را ادامه دادم "... ای دردت به جونم، خسته نباشید؟ چیزی شده؟. پلیس هم فهمید که چه سوتی ای دادم ، خنده اش گرفت و گفت: شما انگار خسته تری، اینجا توقف ممنوعه. برو جلو تر فضای کافی و بهتری هست و میتونی خستگی در کنی. سریع تر برو. اینجارو با دوربین جریمه می کنند. تو دلم گفتم حالا خوبه اینجا توقف ممنوعه که اینقدر خاطرخواه داره. اینم از شانس ما. یک بار شانس آوردیم یه جای پارک به تورم خورد اون هم اینطوری. ای برینی به این شانس. گازش را گرفتم و حرکت کردم. خیلی نرفته بودم که دیدم یک جای با صفا و یک پارک زیبا و کلی جای پارک. پلیسه درست می گفت. زدم کنار. از ماشین پیاده شدم. جوی آب با آبی زلال. فضای سبز. دورترها بچه ها بازی می کردند. فکری به سرم زد. سریع کفشهایم را در آوردم و پاچه شلوارم را تا زانو دادم بالا و لب جوب نشستم و پایم را در آب فرو بردم. چه خنکای گوارایی . تا مغز استخوانم خنک شد و چسبید. دخترکی گل بدست از کنارم رد شد و به من می خندید. من هم با خنده اش خندیدم و دلم همصحبتی اش می خواست. بلند گفتم میشه یک شاخه گل هم به من بدی. خنده کنان رفت. صدایی در گوشم پیچید. تق تق تق. تق تق تق. چشمانم را باز کردم. همان پلیس کنار ماشین ایستاده بود، خوشحال شدم و خواستم تشکر کنم که گفت: دیگه زیادی داره بهت خوش میگذره. یک ساعته اینجا خوابیدی. اگر مشکلی ندارید حرکت کنید. جای خوبی برای پارک کردن نیست. قدری به اطراف نگاه کردم. خبری از پارک نبود. سرم گنگ بود. حرکت کردم. عطری داخل ماشینم می آمد. روی صندلی بغلم شاخه گلی دیدم. تعجب کردم. کمی جلوتر در پشت ترافیک چهارراهی بودم. همان دخترک خندان را دیدم. ولی اینبار غمگین. مشغول گل فروشی بود. نزدیکش که رسیدم صدایش کردم. ازش پرسیدم این گل برای شماست. نگاهی به گل کرد و نگاهی به من و گفت:"خواب بودید و توی خواب گفتی میشه یه شاخه گل به من بدی. من هم دادم". چه مهربان بود. دلم مهربانی اینطوری خواست. همه ی گلهایش را خریدم. دخترک دیگر غمگین نبود. می خندید. من هم می خندیدم. خوشحال بودم. مهربانی کردن حالم را بهتر کرده بود. رفتم جلوتر پارکی دیدم. فکری به ذهنم رسید. گلها را برداشتم و رفتم داخل پارک. به هر کسی که رسیدم شاخه ای گل دادم. چهره های خسته همه شان چون گل شکفتند. حالم خیلی خیلی بهتر بود. دیگر ناراحت نبودم. استرس هم نداشتم. قرار مصاحبه ی کاری ای داشتم که امیدی به قبولی اش نداشتم و نمی خواستم بروم. تصمیم گرفتم که بروم. هنوز نیم ساعتی وقت داشتم. کمی چرخیدم و رفتم. به در شرکت که رسیدم از نگهبانی پرسیدم: "سلام، خسته نباشید... برای مصاحبه کاری آمدم" پیرمرد نگاهی کرد و گفت، زیاد خوشبین نباش، کاندید زیاد هست. طبقه سوم اتاق خانم غفاری. دیگه برام مهم نبود. توی راهرو پر آدم بود. من نفر آخر بودم. زیاد طول نکشید. وارد که شدم همان عطر آشنا آمد. روی میز خانم غفاری شاخه گلی بود اما کمی پلاسیده. مات به شاخه گل خیره بودم، شبیه همان گلهایی بود که در پارک پخش کرده بودم. صدایی در گوشم پیچید: لطفا بنشینید. روبروی خانم غفاری نشستم، اما نگاهم به گل بود. همان صدا پرسید: آشناست؟ بی اختیار گفتم : آره. دستپاچه پرسیدم چی؟ گفت : گل؟ نگاهم برگشت به سمت خانم غفاری. خانم جا افتاده ای بود و چهره مصمم و مهربانی داشت. گفتم:" راستش عطرش بیشتر آشناست. " با مهربانی به گل نگاه کرد و گفت: این گلها را دخترکی سر چهارراه پایینی میفروشه. هر روز ازش میخرم. امروز نداشت. خیلی خوشحال بود و گفت یه آقای مهربانی همه را خرید. این گل هم مال دیروزه. لبخندی زدم و راضی بودم از کارم. خانم غفاری گفت رزومه دارید؟ گفتم : آه بله بله... درب کیفم را باز کردم. بوی عطر بیشتر شد. شاخه گلی که دخترک داده بود را به یادگار درکیفم گذاشتم بودم. همراه روزمه از کیفم افتاد بیرون. خانم غفاری نگاهی به گل کرد و چیزی نگفت. رزومه را دادم. شاخه گل را هم کنار شاخه گل دیروزی گذاشتم و گفتم من آب همراهم نیست. اینجا باشه بهتره. پیش من زودتر پلاسیده میشه. خانم غفاری بی آنکه عکس العملی نشان بده روی برگه ای امضا کرد و گفت: بفرمائید. از نظر من رزومه خوبیه. من تایید کردم. فردا تشریف بیارید برای مصاحبه تکمیلی. آه ببخشید، فردا جمعه هست. شنبه تشریف بیارید.
الان یکسالی از آن روز میگذره. من استخدام شدم و در کارم پیشرفت هم کردم. هر پنجشنبه هم همه ی گلهای دخترک را یکجا میخرم و به پارک میبرم. دیگر همه اهالی پارک مرا می شناسند. یک شاخه هم همیشه سهم خانم غفاری هست.
و دخترک... برنامه های خوبی برایش دارم. تا ببینیم چه می شود...
همیشه و همه روزه بعد از غروب آفتاب عالمتاب و آغاز شب سرد و سخت بناگاه چشمهایم را به آسمان میدوزم تا ستاره عشق و حیات خویش را یافته و بسان سیاره ای بی قرار و عاشق دورادورش را احاطه کنم دل را مسکن و منزلش و چشمهایم را قربانگاه مقدمش نمایم و عاشقانه فریاد بزنم که همراه تو بودن و در کنار تو زندگی کردن خوشبختی من است.