یادش به خیر...
یادش به خیر قدیمها به خاطر سخت بودن و در دسترس نبودن ارتباط صوتی، بسیاری از ارتباطات از طریق نامه انجام میشد و انسانها از این طریق، احوال خودشان را به عزیزانشان اطلاع میدادند و بالعکس.
اما امروزه این ارتباط ها به خاطر پیشرفت علم و تکنولوژی از مکتوب به شنیداری و اینروزها به دیداری تغییر پیدا کرده. شاید دلنشین باشد اما مثل نامه عمیق نیست و همانند لذت های زودگذر است. ماهیت نامه نگاری ها هم عوض شده . یا در باب نامه نگاری های اداری است که معمولا نیاز به پست نیست و یا ابلاغ هایی هست که مامور پست می آورد و معمولا خوش آیند نیست. با همه این احوال از دیدن مامور پست حس خوبی به من دست میدهد، شاید انتظار شنیدن یک خبر خوب و خوش از جایی یا کسی که انتظارش را ندارم و نمیدانم که این خبر خوب چیست مزید بر این خوش آیندی باشد.
ادبیات نامه نگاری ها هم برای خودش جالب بود و اکثرا به یک شیوه مینوشتند
"خدمت.... سلام عرض می کنم و امیدوارم که حالتان خوب باشد، اگر از حوال من می پرسید غیر دوری شما ملالی نیست و من هم خوبم و دعا گوی شما و ...."
در همین ادبیات ساده و کتابی عشق و علاقه ای نهفته بود که با خوانش این نوشتار به مخاطب منتقل میشد و بارها به همدیگر نشان میدادند و بارها خوانده میشد که مبادا زوایایی پنهانی از دیدشان مغفول مانده باشد.
امروزه خریدهای اینترنتی که به دلیل پاندمی کرونا گسترش پیدا کرد این حس شیرین دریافت مرسوله از مامور پست را کم و بیش تداعی میکنه. اما بدیش اینه که فاعل و مفعول یا متکلم و مخاطب یک نفر هست.
یادمه در دوره نوجوانی از محله ای به محله ای دیگر نقل مکان کردیم . با دوستانم تا مدتها نامه نگاری می کردم و خاطره ای شیرین در پس زمینه ذهنم از شیطنتهای آن موقع و رمز نگاره های بینمان که با یادآوریش لبخند کمرنگ از خاطره ای دور بر چهره ام می نشیند. و چقدر جای آن نامه نگاری ها اینروزها خالیست . نامه نگاری هایی که بیانگر صافی و صداقتی از دوستی ای بی منت و بی آلایش بود که از دل بر می آمد و بر دل می نشست.
این پست من را یاد شعری انداخت که اولین بار در رادیو جوان با صدای مرحوم شکیبایی شنیدم (اگر اشتباه نکنم) بد نیست اینجا دوباره بازخوانی بشه:
سلام
حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند
با این همه اگه عمری باقی بود طوری از کنار زندگی میگذرم
که نه دل کسی در سینه بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمانم
تا یادم نرفته بنویسم:
دیشب در خوابم سال پر بارانی بود
خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم
دعا کردم که بیایی با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد
اما دریغ که رفتن راز غریب زندگیست
رفتی پیش از اینکه باران ببارد
میدانم دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است
انگار که تعبیر همه رفتن ها هرگز نیامدن است
بی پرده بگویمت:
میخواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند
بی قرارم، میخواهم بروم، میخواهم بمانم؟
هذیان میگویم!نمیدانم
نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد، و بی کنایه ابهام
پس از نو مینویسم:
سلام
حال من خوب است
اما تو باور نکن!
و یا شعر عاشقانه دیگر که برایم دلنشین بود و بی ارتباط به ادبیات نامه نگاری نیست:
زحال من اگر پرسی بجز دوری ملالی نیست
ملالی هم اگر باشد تو خوش باشی خیالی نیست
نمیدانم که در خاطر بری نام مرا یا نه
ولی این را بدان هرگز ، خیالم از تو خالی نیست
نه بلبل خواهد از بستان جدایی نه گل دارد خیال بی وفایی
اگر گفتی مرا الان چه حالیست ، میان قلب من جای تو خالیست
هععییییی !!! یادش به خیر....
همیشه و همه روزه بعد از غروب آفتاب عالمتاب و آغاز شب سرد و سخت بناگاه چشمهایم را به آسمان میدوزم تا ستاره عشق و حیات خویش را یافته و بسان سیاره ای بی قرار و عاشق دورادورش را احاطه کنم دل را مسکن و منزلش و چشمهایم را قربانگاه مقدمش نمایم و عاشقانه فریاد بزنم که همراه تو بودن و در کنار تو زندگی کردن خوشبختی من است.