خاطره بازی

سلام. اومدم تلگرافی یه خاطره بنویسم صرفها جهت اینکه بگم هنوز هستم نفسی میاد و میره هر چند به سختی. چند روزه که هوای اینجا هم خیلی آلوده شده و به نحوی که تاثیرش را کاملا روی بدنم حس می کنم. خدا به خیر کنه...

1- برای آموزش نظامی رفته بودیم یه یک پادگان سپاه. مسئول آموزشمان یه پاسدار جا افتاده ای بود که فکر کنم نزدیک بازنشتگی اش هم بود. خیلی شوخ و خوش اخلاق بود. البته عصبانیت بی موردش را هم دیدم ولی کلا آدم خوش گوشتی بود.

یه بار وسط آموزش داشت حرف میزد یکهو میگه "اونو می بینید؟ همه برگشتند پشت سر را نگاه کردند. دورترها یه پیرمردی داشت تو محوطه پادگان قدم میزد. آفتاب میخورد توی سرش و از آنجاییکه کچل بود نور آفتاب بازتابش داشت. با لهچه گیلکی ای که داشت گفت : "اونو می بینید؟ اون کومونیسته." بچه ها همه هاج و واج نگاهش میکردن. مگه میشه؟ توی سپاه و کمونیست؟ دوباره گفت: "به خدا کومونیسته... خوب نگاش کنید... معلومه که کومونیسته" بعد بچه ها همچنان متعجب نگاهش که می کردند گفت :" منم هستم..." بعد کلاهش را برداشت و دست به سر کچلش کشید و گفت: کو؟ مو نیست! تازه دوزاریمون افتاده چی داره میگه.

2- شبها تو خوابگاه من طبقه سوم می خوابیدم. از ترس خشم شب هوشیار می خوابیدم. یه پسره اهل هشتپر بغل دستم بود. خواب سنگین و خروپف به راهی داشت. نصف شب یه غلط زد از بالا تخت افتاد پایین با یه کمی تاخیر گفت: "آخ" دوباره اومد خوابید. صبح ازش پرسیدم حالت خوبه؟ یادش نبود از طبقه افتاده پایین.

3- یه مسئول آموزشی داشتیم که وظیفه بود. بچه ها هر شب شیفتی باید نگهبانی میدادند. از اونجایی که آموزشی بودیم اسلحه نمیدادند. یه چوب میدادن دست بچه ها. این مسئول آموزش اومد چک کنه که بچه ها یه وقت خواب نباشند یواشکی اومد سراغشون. بچه ها فهمیدند. با سنگ و چماق دنبالش کردند. نصف شبی یه تعقیب و گریز اساسی راه انداختند. حالا هی به هم آدرس هم میدادند و فریاد میزدند که مثلا اونجاست بگیرش و از این حرفا. بعد رفته بود توی دستشویی قایم شده بود و بچه ها همینطور که سنگ پرت میکردند میگفتند فلانی دیدیمت بیا بیرون. صبح فرداش سر صبحگاه مسئول آموزش میگفت اینا چه دیوانه هایی هستند. به قصد کشت سنگ پرت می کردند. چقدر هم دژبان ها میخندیدند و برای هم تعریف میکردند.

یادش به خیر...


پ.ن: یه مدتی شاید اینجا کمتر بنویسم. میخوام دوباره روی رمانی که داشتم مینوشتم کار کنم. یه سالی هست که بهش دست نزدم. ولی میام و سر میزنم.