باران آذر
توی اینستاگرام به دکلمه حمیدرضا برقعی خوردم که این شعر را به چه زیبایی می خواند و با حال و هوای امروزم شبیه بود و باران آذری که اکنون میبارد...
امشب ابری تر از آسمانم
حرف ها دارم اما زبانم
چوب خشکی شده در دهانم
گوش کن تا ببارم بخوانم
با تو هستم میا پا به پایم
بی خودی دل مسوزان برایم
من زمین خوردهء انزوایم
شانه ام را خودم می تکانم
می روم تا رها از تو باشم
تا رها از خدا از توباشم
می توانم جدا از تو باشم
امتحانم مکن می توانم
بس کن این قصهء ما و من را
آسمان ریسمان بافتن را
مثنوی های هفتاد من را
من گره های این داستانم
می روم زیر باران آذر
تا بیفتد خیال تو از سر
حرف دیگر نماندست دیگر
بعد از این با تو من دیگرانم
می روی می رود جان به من چه
التماس خیابان به من چه
گریه ای نیست ، باران به من چه
دوست دارم همین جا بمانم
تو چه کردی که در من صدا سوخت
دفترم شعله شد واژه ها سوخت
می چکد از لبم سبک واسوخت
واژه در واژه آتش فشانم
مستی چشم هایت مدام است
مثل موسیقی بی کلام است
ناگهان نگاهت حرام است
من دچار همین ناگهانم...
"حمیدرضا برقعی"
همیشه و همه روزه بعد از غروب آفتاب عالمتاب و آغاز شب سرد و سخت بناگاه چشمهایم را به آسمان میدوزم تا ستاره عشق و حیات خویش را یافته و بسان سیاره ای بی قرار و عاشق دورادورش را احاطه کنم دل را مسکن و منزلش و چشمهایم را قربانگاه مقدمش نمایم و عاشقانه فریاد بزنم که همراه تو بودن و در کنار تو زندگی کردن خوشبختی من است.