از خود نوشت
سلام. میخوام خاطره ای بنویسم که سالها پیش اینجا نوشته بودم و میخوام دوباره تکرارش کنم. لازمه اش اینه که یک مقدار از سرگذشتم را بنویسم. کل دوره دبیرستانم را از رشت به شهری نقل مکان کردیم که حتی از آن گذری هم رد نشده بودم. شهری به نام شفت . شهری که همه چیز و همه کس و فرهنگش برام نا آشنا و غریب بود. و این نقل مکان باعث نشیب و فرازهایی در زندگی ام شد که بر آینده ام هم تاثیرگذار بود. اینکه نشیب را اول آوردم چون واقعا اول نشیب بود شدید. در این مدت خیانتهایی از دوستان صمیمی دیدم که من را نسبت به ارتباطاتم بسیار محتاط کرد و هنوزهم این حس را دارم که بماند. اما فرازهایی هم داشت که بسیار مفید و خاطره انگیز شده و هنوز هم که هنوزه از یادآوردنش لذت میبرم. یک مقدار در مورد شهر شفت بخوام توضیح بدم اینکه در مجاورت شهر رشت و فومن قرار داره. از لحاظ محیط شهری شهر کوچکی هست ولی از لحاظ توابع نسبتا بزرگ. هر چقدر شهر کمبود امکانات داشته باشه ولی طبیعت و اقلیم مسحور کننده و زیبایی در توابع داره. پایه و اساس درآمد این منطقه کشاورزی هست. و اما خاطره.
دوستی داشتم که دوچرخه کورسی داشت. من اون زمان دوچرخه 28 چینی داشتم. برای اونهایی که نمیدونن دوچرخه 28 چیه بگم که همان دوچرخه ای هست که در قصه های مجید ، مجید سوارش میشد. مثال ملموس بخوام بزنم اگر دوچرخه ها را ماشین فرض کنیم ، این دوچرخه در مقابل پژو و پراید حکم نیسان آبی را داشت. دوچرخه ای با چرخ بزرگ و ارتفاغ بلند. بیشتر مدل بابابزرگی. اون زمانها خیلی ها از همین مدل داشتند و هنوز مدل کوهستان جا نیافتاده بود. و البته این مدل برای خودش وسیله نقلیه کاربردی ای بود و نسبت به دچرخه های الان که بیشتر حکم ورزش و تفریح را دارند ، اینطور نبوده و اصلا باهاش نمیشد کار نمایشی مثل تک چرخ زدن انجام داد. اساس دوستی من و این رفیقمان همین دوچرخه بود. قرار دوچرخه سواری صبح زود را میگذاشتیم. خیلی کیف داشت وقتی صبح طلوع آفتاب را توی جاده میدیدی. یکی از خاطراتم بر میگرده به یک روز صبح زود که مسیر حرکتیمان از شفت به سمت بخش نصیرمحله بود. حدود 34 کیلومتر. به نصیرمحله که رسیدیم گفتیم یه مقدار بیشتر بریم و رفتیم به سمت روستای شالماء. در بین مسیر پاسگاه شالماء بود که ماشینهای باری را بازرسی می کردند. از جلوی پاسگاه که رد میشدیم یکهو یک سگ بزرگ سفید از داخل پاسگاه به طرف ما حمله کرد. از ترس جان چنان رکابی زدیم که فکر کنم توی هر مسابقه ای اگر بودیم ، می بردیم. یه خورده که جلوتر رفتیم تصمیم به برگشت گرفتیم. حالا ترس اون سگ هنوز توی دلمون هست چاره ای جز برگشت از همین مسیر را هم نداشتیم. نزدیکهای پاسگاه که رسیدیم دوستم که دوچرخه اش کورسی بود طبعا سریعتر از من بود و سبقت گرفت و با سرعت رفت. این سگه اونو دید دنبالش دوید و من را ندید. دوستم الفرار، سگ دنبال دوستم ، من هم دنبال سگ. اصلا یک وضعیتی بود دیدنی. نزدیک بود زمین بخورم و اگر با آن سرعت زمین میخوردم همانا و طعمه سگ میشدم همانا. توی سرعت چرخ جلوی دوچرخه را بلند کردم روی کمر سگ پایین اومدم. دوباره بلند کردم به راهم ادامه دادم. حالا چه جوری خودم هم نمی دانم. عمرا اگه بتونم دوباره انجامش بدم. میگن توی ترس یک نیروهای خارقالعاده از آدم بروز میده. فکر کنم اینجا هم همین اتفاق افتاد. ملتی که اونجا بودند می خندیدند. بیچاره سگه بلند بلند گریه میکرد. البته چیزیش نشده بود و بلند شد و دوید داخل پاسگاه. وقتی بهش زدم انگار به صخره زدم. ولی صدای گریه و زوزه اش هنوز توی گوشمه و خیلی دلم براش سوخت. سگ خوشگلی بود. یادش به خیر. خلاصه به خیر گذشت و تا مدتها دیگه اون مسیر را نرفتیم.
همیشه و همه روزه بعد از غروب آفتاب عالمتاب و آغاز شب سرد و سخت بناگاه چشمهایم را به آسمان میدوزم تا ستاره عشق و حیات خویش را یافته و بسان سیاره ای بی قرار و عاشق دورادورش را احاطه کنم دل را مسکن و منزلش و چشمهایم را قربانگاه مقدمش نمایم و عاشقانه فریاد بزنم که همراه تو بودن و در کنار تو زندگی کردن خوشبختی من است.