اندر احوالات

این چند وقته چند پروژه در دست داشتم که عجیب درگیرم کرده بود. خواهرم قصد مهاجرت به دیار مادری داشت و دنبال خانه برایش بودیم. دندان مادرم افتاد و درگیر دندانپزشکی بودیم. محل کار همسرم عوض میشد. شروع مدارس و و و ...

همه اینها دست به دست هم داده بودند که اوضاع گل و بلبلی داشتم و بلبلها قارقار می کردند و گنجشکها ما ما و کلاغها جیر جیر. این وسط ما نباید صدایی از مان در می آمد که مباد به چهره و جمال کسی بر بخورد. هر چند با افتخار قصد، خدمت بود و به انجام رسید فقط این وسط اندک پارگی ای بود که آنهم با رفو حل می شود (انشاالله) خدا را شکر همه چیز به خیری گذشته و امروز آخرین جلسه دندانپزشکی مادر هم انجام شد. ماموریتهایی که بر گردنم بود ، هر چند گاهی باعث دلخوری ام می شد اما انجام شد و صد در صد به لطف خدا که نگذاشت شرمنده کسی باشم. (الحمدالله)


بعد نوشت: (کمی تامل) فیلم آخرین سامورایی یک دیالوگ در آخر داره که به نظرم شاید بشه گفت اوج فیلم هست...

_ به من بگو چگونه مرد؟

_ به شما می گویم چگونه زندگی کرد...