کمی تامل
جایی خواندم که یک نفر فوت میکنه و در آن دنیا یک ظرف خون به دستش میدن و میگن این خونی هست که به ناحق روی زمین ریختی. اعتراض میکنه میگه من تا به حال کسی را نکشتم، میگن خودت مستقیم نکشتی ولی شرایط را برای ریختن خونی به ناحق را مهیا کردی و این سهم تو است.
اول از شهید الداغی بگم. خدا به هر کی که به خواهد آبرو میدهد و هیچ بنی بشری هم نیست که بتواند جلوی خواست و اراده خدا را بگیره. خوش به سعادتش، خوش به غیرتش، خوش به مردانگیش که در این دوران پر از نامرد بی هیچ چشمداشتی برای نجات مظلومی بدون هیچ شو و نمایشی جونش را کف دستش گرفت و ایستاد و از مظلوم دفاع کرد. فکر کردن و دو دو تا کردن هم نمی خواست و فقط به کاری که به درستیش ایمان داشت عمل کرد.
اما...
رذالت که شاخ و دم ندارد. این رذالت در کدام مکتب و مدرسه و خانواده ای پرورش یافته؟ پس در تربیت و به بار نشستن فردی که رفتارهای رذیلانه دارد همه عوامل تربیتی و پرورشی مقصرند. از خانواده گرفته تا مسجد محل و مدرسه و همه کسانی که وقتی می توانستند افراد را برای آموزش و تربیت جذب کنند ولی کوتاهی کردند.
خواندم که قبلا هم پرونده نزاع منجر به قتل داشته. این چنین شخصی با چنین پرونده ای چرا آزادانه در جامعه بی آنکه قانون آنرا تادیب کند، می چرخد؟ بزرگانی که ریش گرو گذاشتند و وساطت کردند برای آزادی، سلبریتی هایی که فریاد نه به اعدامشان گوش فلک را کر کرده، قاضی ای که رضایت به آزادی میدهد بی آنکه مطمئن باشد به تادیب شدن فرد خاطی و و و ... همه این عوامل دست به دست هم دادند که جوانی رعنا خونش به ناحق بر زمین ریخته شود. جوانی که جزو سرمایه های این مملکت بوده و ریخته شدن این خون مصداق بارز سرمایه سوزی است.
خوش به سعادت کسی که خدا برایش آبرو می خرد.
همیشه و همه روزه بعد از غروب آفتاب عالمتاب و آغاز شب سرد و سخت بناگاه چشمهایم را به آسمان میدوزم تا ستاره عشق و حیات خویش را یافته و بسان سیاره ای بی قرار و عاشق دورادورش را احاطه کنم دل را مسکن و منزلش و چشمهایم را قربانگاه مقدمش نمایم و عاشقانه فریاد بزنم که همراه تو بودن و در کنار تو زندگی کردن خوشبختی من است.