دو کبوتر

سلام.

واژه "دو کبوتر عاشق" را قطعا همه شنیدین. اما چند نفر واقعا از نزدیک دیدید؟ یه چیزی شبیه این عکسی که میزارم...

اینکه اینطور توضیح میدم میخوام مجسم کنید که چی دیدم. یادمه توی دوره راهنمایی مدرسه غیر انتفاعی درس میخواندم. یک ساختمان شمالی خیلی قدیمی تقریبا بزرگ یک طبقه روی کرسی بلند. کاملا منطبق با معماری قدیم شهر رشت در محله قدیمی ساغریسازان. سقف سفالی، دیوارهای سفید و درب شیشه دار چوبی و پنجره های چند لنگه کلاف چوبی که هر لنگه به صورت افقی به دو قسمت تقسیم شده بود. سر تا سر ساختمان زیرزمین داشت که به خاطر رطوبت زیاد استفاده نمیشد. ساختمان در زمین حالت میدانی داشت. یعنی دورتادورش حیاط بود. حیاط جلو بزرگتر دو طرف تقریبا راهرویی و حیاط پشت کوچکتر (همین کوچک از خیلی از حیاطهای امروزی بزرگتر بود. یک درخت "به" بزرگ هم در وسطش بود). دیوارهای حیاط همه از آجرهای قرمز و دارای نمای طاقی و همینطور باغچه و درختان میوه که از مدرسه داشتن چنین حیاطی بعیده. حالا که فکرش را می کنم مدرسه باصفایی بود. ولی بچه بودیم خیلی حالیمون نبود. شیفت ثابت و صبحی بودیم. یادم نیست چرا اون وقت روز مدرسه بودم ولی یک روز غروب بعد از فوتبال خسته، نشسته بودم رو به غرب و غروب آفتاب را نگاه می کردم. دقیقا توی نور غروب آفتاب دو تا کبوتر چاهی شبیه عکسی که گذاشتم نشسته بودند رو به آفتاب. یکی سرش را روی شونه اونیکی و اونیکی هم سرش را به سر اینیکی تکیه داده بود. جالب اینجاست اصلا حرکت هم نمی کردند و قشنگ شبیه یک تابلوی نقاشی شدند. اونقدری این صحنه برام جالب بوده که بعد از اینهمه سال که فکر می کنم سال 74 بود هنوز از ذهنم پاک نشده.

الان که دارم این متن را می نویسم یک رگبار خیلی خیلی شدید هم داره میباره و آسمان قلمبه (رعد و برق) هم چاشنی اش شده و قشنگ هوا، هوای بهاری است. خدا را شکر. زمین تشنه است و کم آبی. ولی رگبار به این شدیدی فکر کنم برای نشاهای برنجی که تازه کاشتند مضره. انشاالله همیشه خیر و برکت باشه.