تبليغاتX
صاحبدلان

صاحبدلان
حرف دل برای انسانهای صاحب دل

و خداوند عشق را آفريد و دوست داشتن را

تا دوست بداريم هر آنچه كه او امر كرده به دوست داشتنش

و خداوند انسان را آفريد تا دوست بدارد و دوست داشته شود.

عاشق شود و معشوق باشد.

 كه دمي كشد عميق كه ممد حيات است و در پسش آهي كشد حزين براي معشوق.

و خدواند نشانه ها را آفريد تا از آن برسيم به وجود خداوندي قادر.

و انسان خود يكي از نشانه هاي وجود ذات اقدس الهي است.

و من انسانم. ما انسانيم.

و خدا از رگ گردن به ما نزديكتر.

بر پنهان و آشكار ما واقف و به راستي كه ستارالعيوب است.

بخشاينده اي كه بيش از آنكه فكرش را كنيم مي بخشايد.

بيش از آنكه فكرش را كنيم دوستمان دارد

و بيش از آنكه فكرش را كنيم مورد لطفش هستيم.

و خداوند انسان را با همه نشانه هاي اطرافش آفريد تا عاشق باشد و از عشق زميني به عشق الهي برسد و معبودش را عاشقانه ستايش كند كه هر چه غير از اين باشد به دور از انصاف است.


برچسب‌ها: عارفانه هاي من
[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 19:20 ] [ یاسر ]
سلام.

در كتاب المراقبات حديثي از پيامبر نقل شده كه در كتب ديگر شيعي و سني چنين حديثي نيامده مبني بر اينكه هر كس پايان صفر را بشارت دهد بهشت را به او بشارت مي دهم. از طرف ديگر دليلي بر شومي و نحوست اين ماه در دست نيست. در حديثي ديگر بيان شده كه هر كس پايان ماه آذار (ماه هفتم از سال هاي سرياني و سومين ماه رومي) را به من بشارت دهد بهشت از اوست (علل الشرايع).

متن حديث بنا به نقل ابن عباس اين چنين است كه روزي رسول الله(ص) با اصحاب خود در مسجد قبا نشسته بودند. در اين هنگام به ياران خود فرمودند اينك شخصي بر شما وارد مي شود كه از اهل بهشت است. در اين موقع جمعي از ياران براي اينكه از اهل بهشت باشند به سرعت از مسجد رفتند تا نخستين نفري باشند كه باز مي گردند. رسول الله(ص) متوجه كار ياران خود شد سپس رو به ديگران كرد و فرمود : اكنون جمعي بر شما وارد مي شوند در حالي كه از يكديگر سبقت مي گيرند. از ميان آنان هر كس بشارت پايان ماه آذار را بدهد بهشت از اوست. در اين هنگام همگي داخل شدند در حالي كه ابوذر هم با آنان بود . پيامبر (ص) فرمود: ما در كدام ماه رومي هستيم؟ ابوذر جواب داد: اي رسول خدا ! آذار به پايان رسيد . پيامبر(ص) فرمود: اي ابوذر اين را ميدانستم اما دوست داشتم كه امت من بدانند كه تو اهل بهشت هستي...

حال با اين اوصاف آيا تبريك گفتن پایان ماه صفر كار درستي هست يا خير؟

به نظر من كار درستي هست نه به خاطر اين حديث بلكه به جهات مختلف.

۱- اينكه ۲ ماه پر از تالم و تاثر را گذرانده ايم كه در اين دو ماه قلب آقا امام زمان (عج) بيش از هر زمان ديگر گرفته و فشرده است و ما پايان اين دو ماه را محضر ايشان تبريك و تهنيت عرض مي كنيم.

۲- ماه ربيع الاول ماه ميلاد رسول خدا و ماه مباركي است كه بشارت دادن آن به يكديگر كار بسيار نيكو و پسنديده اي است.

در مرتبه سوم ماه ربيع الاول ماه وفات عمر خليفه اهل تسنن مي باشد كه اهل تشيع اين ماه را جشن مي گيرند. به قول يكي از پير غلامان اهل بيت يكي از مداحان عزيز (( در زمان خلافت اين شخص چنان به خاندان رسول الله (ص) به ويژه خانم فاطمه زهرا(س) سخت گذشت و مصائب ايشان زياد بود كه حلول اين ماه را به ايشان تبريك مي گوييم)).

البته شايان ذكر است كه اسلام در حال حاضر دشمنان واحد بسياري دارد كه حتي در زمان ائمه معصومين اختلافات را كنار گذاشته و در مقابل دشمن واحد جبهه ي واحدي مي گرفتند. كاري كه آقا علي بن ابيطالب (ع) انجام دادند. پس در رفتارها‌ي خود همانطور كه رهبرمون امر فرمودند و از آنجائيكه هفته مبارك وحدت نزديك است رعايت خيلي از مسائل بايد انجام شود.

بنابر اين من عنوان را عوض مي كنم و ميگويم بشارت آغاز ماه ربيع الاول و به نوبه خودم اين ايام را خدمت همه دوستان تبريك ميگم.

 

با تشكر از آقاي حميد رضا بصيري كه قسمتي از اطلاعات اين مطلب را از وبلاگ ايشان كپي برداري كردم.


برچسب‌ها: پايان صفر, آغاز ماه ربيع‌الاول, هفته وحدت
[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 11:10 ] [ یاسر ]
سلام.

این ایام رو تسلیت می گم. برنامم بود که یه پست مناسبتی بزارم. یه متنی سالهای گذشته به مناسبت ۲۸ صفر می ذاشتم که از خودم بود. خیلی دوست داشتم امسال هم بزارمش ولی خب وقت نشد بشینم برای آپ کردن. با كمي تاخير الان مي ذارم...

 

فریاد یا محمدا

یا ابالقاسم!

با رفتنت ریسمان اتصال زمین و آسمان پاره گشت

و زمین را غفلتی از آسمان فرا گرفت که دیگر رموز آسمان را نفهمید

یا ابالزهرا!

رحلت جانگداز شما رحمت نبوت را از زمینیان سلب کرد

و جبرئیل به علت وجود با برکت شما بر زمین نزول می کرد

و دیگر نخواهد کرد

یا رسول الله

بعد از شما آغاز مصائب علی است و گریه های فاطمه

مونس حیدر بودی و در فراقت گریه های شبانه علی در چاه

رفتنت شعله های در خانه زهرا را شعله ور ساخت و میخ در ...

نبودت جرأت فرود آمدن بر فرق علی را به شمشیر ابن ملجم داد

حسن بن علی را به جرم اهل عبایت بودن زهر دادند

و کربلا خجل شد از رنگین شدن به خون حسین و یارانش

دیگر این دنیا رنگ عدالت را ندید و عداوت جایگزین آن شد

هنوز هم زمین به خون آزاد مردانت رنگین می شود

و مظلومان عالم همچنان در انتظار آمدن نایب بر حقت

*اللهم عجل لولیک الفرج*

 


برچسب‌ها: 28 صفر
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 9:36 ] [ یاسر ]
سلام.

میخواستم یه مدت چیزی ننویسم ولی حیفم اومد. بعدش دیدم انگاراز دوران گذشته و بچگیهام بگم طرفدار زیاد داره و مورد پسند دوستان خوب منه.

باشه میگم . از دورانی میگم که بزرگترین دغدغه ما مدرسه بود و نمرات کلاسی.

روز اول مدرسه بود. کلاس اول ابتدایی بودم. هنوز به عمق فاجعه پی نبرده بودم که قراره چه اتفاقی بیافته. خواهرم دستم رو گذاشت تو دست همسایه مون که کلاس دوم بود. اسمش مجید بود. گفت من دارم میرم. مجید پیشته. گفتم باشه. بدون هیچ واکنش خاص دیگه ای. زنگ رو زدند و همه رفتند توی صف وایستادند منم هاج و واج دور و برم رو نگاه می کردم. رفتم تو صف کلاس دومیها پیش مجید. مجید گفت باید بری کلاس اولی ها وایستی. منو راهنماییم کرد و منم رفتم اونجا. مدرسه سر صف همیشه شعری که الان اخبار ساعت ۷ اولش میخونه رو میخوند «انجز انجز انجز وحده، لا شریک لاشریک لا شریک له...» بعدش خانوم معلم ها اومدند و نگاه خریدارانه ای به صفها می کردند. ما کلاس اولیها که همه ساکت بودیم. البته بعضیها سر جا دعواشون میشد که کی جلوتر بایسته. قیافه خانوم معلممون کاملا یادمه. یادمه اول یه صف دیگه رو نگاه میکرد و فکر میکرد معلم اونهاست. ما اولین صف مدرسه بودم. وقتی فهمید که اشتباه می کرده کلی با همکاراش سر این قضیه می خندید. ولی خب من یه خورده ازش می ترسیدم. نمی دونم چرا. ما رو به صف روونه کلاسها کردند. تو راهرو اولین کلاس، کلاس ما بود. خانوم معلم اومد سر کلاس. خودشو معرفی کرد. اسمش خانم امینی بود. اسم دوستام هم یادمه. سر هر میز چهار نفر می نشستیم. یکی از دوستام احمد رئیس زاده بود خیلی زرنگ بود. یکی دیگه امین قربانی . بغل دستیم هم اسمش وحید بود. یه نعمتی هم بود که چه عرض کنم باهاش دوست نبودم. خیلی جالب نبود برام. نعمتی کنارم می نشست. وحید رو از قبل می شناختمش. هم بازی بودیم. خونه یکی از بستگانش تو کوچه ما بود.

 روز اولی تو کلاس نشسته بودیم که یکی دیگه از بچه ها وارد کلاس شد  که خیلی کولی بازی درآوارده بود. چه بکش بکشی بودا. گریه گریه گریه. داد و بیداد که الا و بلا من مدرسه نمیام. حالا همه ما هم اونو دیدیم یه بغضی کردیم که نگو. اشکمون دم مشکمون بود. درس اول رو که هممون بلدیم. لوحه نویسی داشتیم. معلم یه چیزایی یاد داد و گفت شب که رفتید خونه تکالیف شبتون رو انجام بدید. من هم به حرف معلم گوش میدادم. الا و بلا باید حتما شب مشق می نوشتم. هر چی بهم میگفتند بیا مشق بنویس قبول نمی کردم می گفتم خانوم معلممون گفته شب باید مشق بنویسیم. پنجشنبه ها سه زنگی بودیم و زودتر تعطیل می شدیم. خیلی کیف داشت. تا اونجایی که یادمه زنگ ورزشمون چهارشنبه ها شایدم یکشنبه ها بود دقیق یادم نیست. مسابقه دو گذاشتند بین بچه های کلاس با اجازتون من آخر شدم. مدیرمون بهم می گفت پسر مگه تو برنج نخوردی و به من می خندید.

 ثلث اول جزو شاگردای ممتاز کلاس بودم که سر صف جایزه می گرفتند. اونروزی یادمه که دو تا از خواهرام اومده بودند مدرسه و احتمالا جایزه رو اونا داده بودند به دفتر. یه جا مدادی بود که خودش شبیه مداد بود و رنگش هم نارنجی و یک کتاب داستان. داستان قوم ثمود. هر چی فکر میکنم یادم نمیاد که معنی شاگرد اول شدن رو میدونستم یا نه و احتمالا هم نه. چون وقتی صدام کردند برای جایزه دادن نمی دونستم این جایزه برا چیه اصلا یادم نیست که کی ازمون امتحان گرفتند که من توش شاگرد اول شدم.

 دیگه از کلاس اول قلک های کمک به جبهه یادمه که شبیه تانک بود. چقدر دوست داشتم اونا رو. ولی خب باید پس میدادیم. منتها پر شده. یه بار یادمه سر شیطونیهای زنگ تفریح سرم خون اومد. چقدر ترسیده بودم. سرم رو مدیر مدرسه با دوا گلی و پنبه تمیز کرد و بعدش چسب زد. تو راه خونه دیدم داداشم داره میاد دنبالم. منم کیفم روی سرم بود و با حالت خنده به داداشم گفتم «سرم شکسته ها...» از نوع خبر دادن من خنده اش گرفت.

تو کلاس اول اولین نوشابه رو خوردم. یه مغازه بود کنار مدرسه که از در میله ای مدرسه به بچه ها جنس می فروخت. یه نوشابه مشکی شیشه ای یکی از دوستام که فکر میکنم مجید بود برام گرفت. وقتی خوردم دماغم داغ شده بود اشکم هم در اومده بود. ولی شیرین و جالب بود برام.

چند وقت پیش رفتم همون مدرسه رو پیدا کردم که یکبار دیگه برام یاد ایام بشه. همه چیزش تغییر کرده بود. از در ورودی گرفته که جاش عوض شده بود تا اسمش. حتی ساختمونش هم تازه ساخت شده بود. یه ساختمون دو طبقه جدید.

حتی طبیعت بی جان هم همراه ما دچار تغییر و تحول میشه. و هر چیزی که امروز می بینیم معلوم نیست که فردا هم می تونیم ببنیم یا نه.

 

بیا تا شبی را که در آنیم غنیمت شمریم

شاید ای دوست نرسیدیم به فردای دگر


برچسب‌ها: خاطره, کلاس اول
[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 14:59 ] [ یاسر ]

کاروان می آید از شهر دمشق

بر سر خاک شه سلطان عشق

 

کاروان با خود رباب آورده است

بهر اصغر شیر و آب آوده است

 

کاروان آمد ولی اکبر نداشت

ام لیلا شبه پیغمبر نداشت

 

کاروان آمد ولی شاهی نبود

بر بنی هاشم دگر ماهی نبود

اربعین حسینی بر همه دوستداران خاندان عصمت و طهارت به ویژه دوستان عزیزم تسلیت باد.

التماس دعا....

[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 8:38 ] [ یاسر ]
سلام.

پست قبلی در مورد بازیهای کودکی و اینکه چطور گذشته بود. احساس کردم همه دوستان مجازی من هم همین احساس رو دارند. بقولی گفتند دل به دل راه داره.

خواستم خاطره ای از بچه گی هام بنویسم که برا شما هم جالب باشه، هر چی فکر کردم چیزی یادم نمی اومد. با خودم فکر می کردم چرا اینطوریه؟

دقت کردین تو جمع بزرگترها که میشنیم چقدر خاطره برای گفتن دارند؟

داداشم از من ۱۰ سال بزرگتره. همیشه بهم می گفت دلم برا شما می سوزه. ما باز یه چیزایی دیدیم که برامون خاطره بشه شماها هیچ جا و هیچی رو ندیدید تا براتون خاطره درست بشه. راست هم میگه.

ولی نه یه خاطرات کوچولو موچولویی دارم که برام شیرینه. دوستشون دارم. البته به پای خاطرات برگترها نمیرسه.

شاید زیاد نباشه ولی خب جای شکرش باقیه باز.

یکی یادم اومد:

سال اول دبیرستان بودیم. اون سال تو مدرسه ما سری اول نظام جدید بودیم و سال بالائیها همه نظام قدیم بودند. من چون عضو کانون بودم با بچه های کانون آشنا بودم و بچه های سال چهارمی توشون زیاد بود. خیلی از دوست های خوبم از من بزرگتر بودند. سال چهارمی ها می خواستند یه بازی بسکتبال درست و حسابی بزنند تو زنگ تفریح. یه یار کم داشتند. دوستانم از من پرسیدند بلدی؟ تو دوره راهنمایی معلم ورزشمون با ما بسکتبال کار کرده بود و خطاهاش رو بلد بودم. با افتخار گفتم بلدم و پیشنهادشون برای بازی رو قبول کردم. البته یه خورده دو دل بودند و تیم مقابل یه لبخند رضایتی رو لبشون نشست از اینکه یه بازیکن ضعیف تو تیم مقابل هست (رجز خونی قبل بازی هم براه بود). آخه از نظر جثه از اونا کوچکتر بودم. بازی شروع شد. حریف حمله می کرد و من از اونجایی که ضعیف تر بودم رفتم جلوتر. تیم ما دفاع می کرد . توپ لو رفت و من جلوترین بازیکن تیم مون بودم و سمت چپ زمین جاگیری کرده بودم. توی دو پاس قطری توپ رسید به من و من هم یه کم جلوتر رفتم یه پرتاب ۳ امتیازی انداختم. گل شد. همه هاج و واج مونده بودند. آخه اونقدر سریع اتفاق افتاد که حتی تیم حریف نتونست خودش رو جمع کنه. دوباره شروع شد و من همونجایی که دفعه قبل بودم وایستادم. دوباره همون اتفاق افتاد و دوباره گل. فکر کنم تو همون زمان کم ۱۰ الی ۱۵ تا پرتاب ۳ امتیازی داشتم. بچه های کلاسمون مثلا برا تشویق منو صدا میکردند مایکل (آخه اون موقع مایکل جردن بهترین بسکتبالیست جهان بود). البته من خوشم نمی اومد ولی تا آخر سال این اسمه روم موند. کاریش هم نمیشد کرد...

بازم اگه چیزی یادم اومد مینویسم. البته اگه جالب بود براتون.

[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 14:54 ] [ یاسر ]
سلام.

می خوام دیگه مطالب قبلی رو ادامه ندم. با اینکه حرف برا گفتن زیاد داشتم ولی دیدم توضیح واضحاته. همه خودشون اوستان. خودشون بلدند. وقتی چیزی بگی که طرف خودش بهش واقفه، دیگه این حرف گفتن نداره. اون تاثیری که دوست داشتم داشته باشه رو نداره. بزارید دیگه نپرسم ((به کجا چنین شتابان؟)) تخت گاز بریم ببنیم به کجا میرسیم.

میخوام از چیزهایی بگم یه زمانی بود و الان نیست. از بچگی هام...

یادمه بچه که بودم خونمون تو کوچه ای بود که بچه هم سن و سال من زیاد داشت. وقتی غروب که میشد بعد از کارتون ساعت ۵ همه می پریدیم تو کوچه برا بازی. غلغله ای میشد. مامان ها هم به هوای ما میومدند دم در از حال همسایه ها خبر می گرفتند. یاد بازیهای اون موقع به خیر. هفت سنگ، زوو، الک دولک، خر پلیس، بالابلندی، استپ هوایی، فندق بازی، کارت بازی (من کارت قطار داشتم) قایم باشک، یه وقتایی هم کل کل دخترا و پسرا (چه حالی میداد) یه سری بازیهامون با هم بود که اتفاقا خیلی خوش میگذشت. یه سری هم تخصصی بود (مثلا خاله بازی برا دخترا و فوتبال برا پسرا). چه دورانی بود. اون موقع ها چقدر صف می ایستادیم. چقدر زندگیمون تو صف گذشت. صف مرغ و گوشت شیر و نون گرفته تا صف نفت. (شاید به خاطر همین باشه که هنوز هم از صف بدم میاد. حاضر نیستم حتی صف نون وایستم).

چند وقت پیش گذرم به همون کوچه افتاد. حسابی سوت و کور شده بود. و خیلی هم دلگیر. احساس میکردم بچه بودم کوچمون بزرگتر بود.

دیگه حس و حال اون موقع تو بزرگترها نیست. نمیذارن بچه ها تو کوچه برن بازی کنند که هیچی خودشون هم از حال همسایه خبر نمی گیرند.

تو کوچه خودمون میخوردیم زمین و بلند میشدیم حقمون رو خودمون میگرفتیم ( یه وقتایی کم میاواردیم با چشم گریون دست به دامن مادرمون می شدیم). الان کوچه چرکولکه. بچه های کوچه بی تربیتند. بچه دزد زیاده. همسایه ها حوصله شلوغی بچه ها رو ندارند. البته جیغ و ویغ بچه ها هم زیادتر شده.

چقدر دوست دارم دوباره اون بازیها رو انجام بدم. چقدر دوست دارم بچه های الان هم بازیهای اون موقع رو یاد بگیرند. مگه بد بود؟؟؟؟

[ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 9:15 ] [ یاسر ]

سلام دوستان.

در ادامه بحث های قبلی مي خواهيم عوامل مختلفي كه ريشه و بنيان جامعه ما يعني خانواده را مورد هدف قرار داده را مورد بررسي قرار دهيم. البته اینها همه برداشتهای شخصی بنده هست از جامعه و شايد برداشت اشتباهي باشد و اگر اشتباه مي كنم خوشحال مي شوم دوستان خوبم با تذكرات خود مرا راهنمايي كنند.

یکی از اين عوامل،  پیشرفت تکنولوژی است. علم و تکنولوژی مانند اسبی چموش است که باید رامش کرد و سوار بر آن بود تا به اهداف خير و نيكي كه مد نظر جامعه انسانيست برسيم.

استفاده درست و هدفمند از تکنولوژی نه تنها بد نیست بلکه خوب هم هست ولی باز هم به همان موضوع قبل می رسیم که آدم هم نباید از اینور بام و هم نباید از آنور بام بیافتد باید در اوج ماند و زيست. استفاده از تكنولوژي بايد طوري باشد كه كمك به تأمين زندگي ايده‌آل كند.

تکنولوژی باید در راستای اهداف عالیه خانواده باشد. متاسفانه در زندگی روزمره اسیر فیلمها و سریالهای تلویزیونی، کامپیوتر و اينترنت، بازیهای ویدوئی، موبایل و ... شده ایم که بسیار خطرناک می تواند بنیان و اساس خانواده را هدف قرار دهد. (در حال حاضر كاري به هجوم فرهنگي نداريم، فقط استفاده درست از تكنولوژي مد نظر ماست.)

هم نه باید در جا زد و هم نه باید غرق شد بلكه هدف صعود به قله رفیعی است که همه ما آرزوی رسیدن به آن را داریم و باید آرام آرام به آن دست یافت. عجله در هر کاری موجبات پشیمانی را فراهم خواهد ساخت.

            آرام ، آرام، به كجا چنين شتابان؟

موفق باشید.

 

[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 15:53 ] [ یاسر ]
سلام.

امشب شب یلداست. یلداتون مبارک. یلدا هم یکی از همون رسمهایی هست که خانواده ها رو دور هم جمع کنه تا خوش باشند. کوچکتر ها از محضر بزرگترها استفاده کنند و بزرگترها خاطراتشون ميگن و دوستی و ارتباطشون رو با کوچکتر ها مستحکم تر مي کنند.

یه گلایه دارم: بابا به خدا من قصد ندارم در مورد تعطیلی روز پنجشنبه بحث کنم هدفم یک چیز دیگه هست. گفتم که اون هم میتونه یه راهکار مناسب در این زمینه باشه. فقط همین. با اینحال باشه در اون زمینه هم حاضرم بحث کنم...

دوستی فرمودند در مورد اینکه آیا واقعا هدف آموزش و پرورش همین قضیه نزدیکی خانواده ها هست یا نه و اینکه ایرادی گرفته بودند به بالا رفتن ساعت مدرسه... در جواب این دوستمون عرض کنم: تا آنجایی که من خبر دارم در مصاحبه ها و مکتوباتی که داشته اند هدف از تعطیلی پنجشنبه ها همین استحکام بنیان خانواده بوده است. خب هر طرحی در ابتدا ممکنه به اون اهدافی که می خواد نرسه ولی در دارز مدت انشاالله که برسه. در مورد کلاس تقویتی مدارس در روز پنجشنبه اطلاع دارم که بخشنامه جدیدی به مدارس داده شده مبنی بر اینکه مدارس به خصوص مدارس خاص از جمله شاهد حق برگزاری کلاسهای تقویتی در روز پنجشنبه را ندارند و مدارس باید روز پنجشنبه تعطیل باشند. خب اين نشان میده که واقعا هدف خاصی رو در تعطیلی روز پنجشنبه دنبال می کنند.

موفق باشید...

 

[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 9:22 ] [ یاسر ]

سلام.

با ادامه بحث قبل در خمدتتون هستم.

خوشبختانه دوستان (تا اونجائيكه من متوجه شدم) موافق اين قضيه هستند كه اين بحث را ادامه بديم. ممنون از بابت نظرات و راهنماييها.

خيليها در مورد بخش تعطيلي روز پنجشنبه ايراد به دولت گرفته بودند و اينكه اين كار كارشناسي نبوده. من به اين قضيه كار ندارم كه كارشناسي بوده و يا نه (انشاالله كه يه هدف خوبي پشتش باشه) موضوع ما يك چيز ديگه هست. موضوع خودمونيم. اينكه چه كار كنيم و چه كار نكنيم. موضوع خانواده هست و نه دولت.

چرا ميگم تعطيلي پنجشنبه خوبه: اگر اين تعطيلي تعميم پيدا كنه توي كل جامعه و از اونجايي كه خيلي از خانواده ها براي تامين هزينه هاي زندگي خانم هاي خانه (مديران تربيتي فرزندان در منزل) مجبور به كار در بيرون منزل مي شوند. خب اين باعث ميشه كه زن و مرد در طول روز بيرون منزل باشند و شب خسته به منزل براي استراحت بر مي گردند و عملا زماني براي كارهاي منزل كه به عهده هر دو طرف هست نمي ماند. و اگر هم زماني باشد كافي نيست. اين تعطيلي زمان بيشتري در اختيار خانواده قرار ميدهد كه با يك برنامه ريزي درست و هدفمند هم به كارهاي باقي مانده خانه و هم به تربيت  فرزندان و ارتباط بيشتر با آنها برسيم. وگرنه يك روز جمعه بود و همه اين كارها با هم.

متاسفانه فرهنگي بر جامعه حكمفرما شده كه ساعت فراغت فرزندان را با كلاسهاي متعدد چه تقويتي و چه تفريحي پر مي كنيم. البته اصل اين قضيه بد نيست بلكه زياده روي در آن خوب نيست. بهرحال حق فرزندان است كه ساعاتي را در ارتباط با خانواده باشند و لازم است كه خيلي از مسائل را از پدر و يا مادر بياموزند. خيلي چيزها هست كه در كلاسهاي تقويتي به كودكان آموزش داده نمي شود و خواستگاه آموزش آن خانواده است.

نبايد اين قضيه را فراموش كرد كه خانواده ركن اصلي يك جامعه است. حتي مي تواند در تحولات سياسي و اقتصادي هر مملكت و از همه مهمتر تحولات فرهنگي جامعه نقش آفريني كند. و خانواده ها مي توانند با آموزش هاي صحيحي كه به فرزندان مي دهند قدرت انتخاب فرد فرد جامعه را بالا ببرند .

ياد اين مثل مي افتم كه ميگه: (( ديواري كه خشت اولش كج باشه تا ثريا كج بالا مي ره)) و خانواده همان خشت اوله.

اگه خدا ياري كنه مي خوام اين بحث رو ادامه بدم البته به كمك شما دوستان عزيز و حمايت هاي شما. منتظر نظرات شما هستم.

 

[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 13:48 ] [ یاسر ]
درباره وبلاگ

همیشه و همه روزه بعد از غروب آفتاب عالمتاب و آغاز شب سرد و سخت بناگاه چشمهایم را به آسمان میدوزم تا ستاره عشق و حیات خویش را یافته و بسان سیاره ای بی قرار و عاشق دورادورش را احاطه کنم دل را مسکن و منزلش و چشمهایم را قربانگاه مقدمش نمایم و عاشقانه فریاد بزنم که همراه تو بودن و در کنار تو زندگی کردن خوشبختی من است.

میخواهم وجودت تنها تکیه گاه خستگی هایم و قشنگ ترین هدیه خداو ندی برایم باشد.